پارک
امشب با بابابزرگ و مامان بزرگ و عمو و زنعمو و عمه هات رفتیم پارک..شما اولش خیلی شیک خوابیدی و گذاشتی ما با خیال راحت شام بخوریم..وللللللللللللی وقتی بیدار شدی و چشمت خورد به وسایل بازی دیگه مگه میشد کنترلت کرد؟؟ از اونجا که تنها بچه تو خانواده هستی و همه فوق العاده خاطر خواهت هستن..تا صدات در میومد میگرفتنت بغل و میبردن میچرخوندنت و تو هم کلی حال میکردی و دیگه فهمیده بودی که با نق نق کردن میتونی به خواستت برسی و کل 2-3 ساعتی که اونجا بودیم یا عموت میبرد میچرخوندت یا بابا بزرگ..عمو جون واست یه بادکنک خوشگل خرید که خوشت اومد و کلی باهاش بازی کردی البته از اونجایی که هیچ وسیله ای زیر دستت دوام نمیاره، بادکنک بیچاره هم از بس...
نویسنده :
مامان انسیه
2:12






