محمد صدرامحمد صدرا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 3 روز سن داره

شاهزاده کوچولو

اولین قدمهات

بالاخره اقا صدرای گل گلاب در  تاریخ 93/6/4 وقتی که 1 سال و 1 ماه و 10 روزش بود تصمیم گرفت اولین قدمهای کوچولوشو رو زمین بزاره و مارو سرمست از راه رفتنش کنه ..هورااااااااااااااااااااااااا قند عسلم نمیدونی من و بابایی چه کیفی کردیم وقتی بالاخره تصمیم گرفتی ترس و کنار بزاری و خودت بتنهایی راه بری...البته هنوزم مسلط نیستی و 7-8 قدم میری و میشینی و بقیشو 4 دست و پا میری  واسه اینکه ترست بشینه من و بابا با فاصله مینشستیم و میذاشیم خودت تنها بیای تو بغلمون ..یبار طرف بابا و یبار طرف من و اینجوری خودت کم کم راه افتادی عاشق راه رفتنتم ..خودت بیشتر از ما ذوقشو داری و تا چند قدمی میری میشینی و واسه خودت دست میزنی..مدامم نگاه ما میکنی...
19 شهريور 1393

بازم تولد

محمد صدرا ی نازم همونطور که بهت قول داده بودیم بازم برات تولد گرفتیم و اینبار با مامان جون و بابا جون و خاله ها و عمه ی من و الهه جون.....خیلی خوش گذشت..وااااااای چقد جشن گرفتن واسه تو لذت بخشه..  تو خیلی ذوق میکردی..ذوق بادکنکا ..ذوق کیک..ذوق اون همه مهمون و شلوغ بودن ..البته کلی هم ناز میکردی و مثل همیشه خیلی هم خریدار داشت..مدام بغل بقیه بودی و یا اینکه با پردیس بازی میکردی..پردیس خیلی خیلی دوستت داره و مدام حواسش بتوئه.. داییا نتونستن بیاین جشنت و جاشون خیلی خیلی خیلی خالی بود و دستشون درد نکنه بخاطر کادو های خوشگلی که واست  فرستادن  خیلی دوستت دارم عشقمممممممم...ایشالا جشن فارغ التحصیلیت...جشن عروسیت ... ...
2 مرداد 1393

سفر به اصفهان

شنبه 28 /4/93 پسرم اولین بار به اصفهان رفت و تو این سفر خیلی خیلی هم آقا بود و اصلا مامانشو اذیت نکرد بابایی یکم چشماش اذیت بود و درد میکرد واسه همین اصفهان پیش همون دکتری که چند سال پیش لیزیک کرده بود وقت گرفت..منم گفتم که فرصت خوبیه که ازمایشات و چکاپ یک سالگیتو اونجا انجام بدیم..اینجوری شد که 3 تایی با هم رفتیم اونجا..خدا رو شکر چشمای بابا مشکل خاصی نداشت و گفت بخاطر آلودگی و روزه گرفتن چشماش خشک شدن و چندتایی قطره وپماد داد اونجا ما پروژه ای داشتیم با نمونه گرفتن از شما  ولی موقعی که میخواستن ازت خون بگیرن نذاشتن که ما تو اتاق بمونیم..تو خیلی گریه میکردی و منم که طاقت ناراحتیتو ندارم..از این طرف گریه میکردم  مامانی ...
2 مرداد 1393

یک سالگیت مبارک

عشقم تولدت مبارکککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک  پسر کوچولوئه ما حالا واسه خودش مردی شده..خدایا بابت همه ی نعمتهایی که بهم دادی شکررررررر..هزار هزار مرتبه شکررر شکرت بخاطر صدرای نازنینم..بخاطر همسر مهربونم..بخاطر این زندگی پر از عشق و آرامش و سلامتی پسر گلم از اونجا که بیست و پنجم شب قدر بود..ما تولدتو یه شب جلوتر گرفتیم..مامان جون اینا اینجا نبودن و جاشون خیلی خالی بود..ما تولدتو با بابا بزرگ و مامان بزرگ و عمه ها و عموت گرفتیم..ایشالابعد از ایام قدر یه جشن کوچولوئه دیگه با بابا جون اینا میگیریم و حسابی خوشبحال شما میشه شما خیلی خیلی سرحال بودی و حسابی بهت خوش گذشت..و لی از اونجا که عمرا بتونی یک دق...
27 تير 1393

حس پدر شدن

پسرم این متن زیبا رو بابا سعید برات نوشته و منم گذاشتمش تو وبلاگت..بابات بیش از حد دوستت داره عزیزکم..   آره پسرگلم ،دقیقا یک سال پیش همین موقع ها بود توی ماه مبارک رمضون ،از یک شب قبل من و مامان و مادر بزرگت رفتیم خرم آباد آخه میخواستیم صبح اول وقت بدون استرس بیمارستان  باشیم..وای چقدر اون شب سخت و سرد  و شیرین گذشت..سخت و سرد بخاطر اینکه فکر فردا و زایمان مامانت واقعا هردوتامونو ترسونده بودو شیرین بخاطر اینکه پیش خودمون فکر میکردیم فردا شب همین موقع به جمع دو نفری خانوادمون یه کوچولوی ناز و خوشگل اضافه شده..اون شب تا صبح تو خیالم قیافه ناز و ملوستو مجسم میکردم و میگفتم راستی این پسر خوشگل من بیشتر شبیه کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟من ...
8 تير 1393

11 ماهگی

11 ماهگیت مبارک گل پسرم...  بالاخره گل پسر ما دقیقا مصادف با 11 ماهگیش تصمیم گرفت 4 دست و پا بره..البته  وقتی که میخوای سرعتت زیاد بشه بازم سینه خیز میری هااااا این 2-3 روزه دو تا کار جدید یاد گرفتی.. وقتی میگم مامان و بوس کن..سرتو میاری جلو و بوسم میکنی البته با دهن باز وقتی میگم گوشات کوو؟ شروع میکنی به کشیدن گوشات امروز بابایی امتحان داشت منم با کالاسکه بردمت بیرون اول از همه یه بلوزو  شرت خوشگل واست خریدم و بعدم رفتیم خونه باباجون  و از اونجا با مامان جون و بابا جون رفتیم پارک و شما طبق معمول حسابی خوش گذروندی..وقتی هم اومدیم بردمت حموم و شامتو خوردی و الانم داری خواب هفتمین پادشاه و میبینی ...
26 خرداد 1393

این روزای تو

پسرک شیطون و خواستنیه من هیچ میدونی این روزا امون نمیدی که حتی یه شونه به موهام بکشم؟البته اگه وقت هم کنم و موهامو مرتبم کنی فرقی نمیکنه چون یکی از سرگرمیهات اینه که از من بالا بکشی و هر چی تل یا گیر یا کلیبس به موهامه بزور بکشی و همیشه هم یه چند تا از تار موهام تو دستات گیر میکنه دو سه هفته ای میشه که از هر چیزی که گیرت بیاد بالا میکشی حتی من و بابایی..دست میگیری به لبه تخت ما و میکشی بالا و بعدش همینطور که دستت به رو تختیه قدم بر میداری و دور تخت میچرخی جدیدا تا وارد اشپز خونه میشی میری سراغ کابینتا و منم به سرعت نور خودمو میرسونم که ظرفای نازنینم و نشکونی  از لباسشویی بالا میکشی..از دسته فر گاز میگیری و بالا میری و تند و ت...
20 خرداد 1393