مسافر کوچولو
پسر گلم 93/3/6 واسه اولین بار رفت مشهد پابوس امام رضا...زیارتت قبول گل پسرم
چقدر من و بابایی خوشحال بودیم که بالاخره بعد از 4 سال قسمت شد و امام رضا طلبوندمون ..مهمتر از همه اینکه پسرمم باهامون بود و این یعنی آخرررررررررررررررررر خوشبختی
خیلی خیلی خوش گذشت با مامان بزرگ و بابا بزرگ و دایی ها و خاله رفتیم فقط حیف که خاله جون تبریز بود و باهامون نیومد و جاش خیلی خالی بود....فکر میکردم که اذیت بشی ولی واقعا اینطور نبود و حسابی بهت خوش گذشت..آخه شما عاشق بغل بودن و شلوغی هستی که به هر دوتاش رسیده بودی
تو حرم مدام میخندیدی و اطرافتو نگاه میکردی..تو حیاط میذاشتمت رو فرشا و شما هم تا دلت میخواست سینه خیز میرفتی چون نه وسیله ای بود که ازت بگیرم نه جای خطرناکی که دورت کنم..خلاصه تو بودی و کلی فرش..
عاشق زیر زمین رواق امام خمینی بودی(دار المرحمه)..هر وقت میرفتیم اونجا مدام دیوارای آینه کاری شده و لوستر هارو میدیدی و با صدای بلند ذوق میکردی و مدام تو بغل ما خودتو میکشیدی طرفشون که دست بزنی
قسمت مردونه حرم نسبتا خلوت بود و باباجون 2 بار بردت و دستت رسید به ضریح(خوش بحالت) چون قسمت خانوما همیشه اینقدر شلوغ بوده که من تا حالا هیچوقت جرات نکردم جلو برم
4 روز اونجا بودیم که به سرعت برق و باد گذشت





مسافر کوچولو 
