حس پدر شدن
پسرم این متن زیبا رو بابا سعید برات نوشته و منم گذاشتمش تو وبلاگت..بابات بیش از حد دوستت داره عزیزکم..
آره پسرگلم ،دقیقا یک سال پیش همین موقع ها بود توی ماه مبارک رمضون ،از یک شب قبل من و مامان و مادر بزرگت رفتیم خرم آباد آخه میخواستیم صبح اول وقت بدون استرس بیمارستان باشیم..وای چقدر اون شب سخت و سرد و شیرین گذشت..سخت و سرد بخاطر اینکه فکر فردا و زایمان مامانت واقعا هردوتامونو ترسونده بودو شیرین بخاطر اینکه پیش خودمون فکر میکردیم فردا شب همین موقع به جمع دو نفری خانوادمون یه کوچولوی ناز و خوشگل اضافه شده..اون شب تا صبح تو خیالم قیافه ناز و ملوستو مجسم میکردم و میگفتم راستی این پسر خوشگل من بیشتر شبیه کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟من ،مامانش یا ...
آره عزیز دلم صبح شد و رفتیم به سمت بیمارستان،هرچی ما به بیمارستان نزدیک میشدیم تو هم بما نزدیکتر میشدی..رفتیم پذیرش و مامانی و مامان بزرگتو با دعای زیر لب و قطره اشکی راهی کردم..خودمم نشستم رو نیمکت توی حیاط بیمارستان..چقدر دوست داشتم میتونستم پیش مامانت باشم و دلداریش بدم چون کاملا استرس و اضطراب و تو چشماش میدیدم..
ساعت 7 بود و هر 1 دقیقه اون یک سال میگذشت..مدام با طبقه بالاو مامان بزرگت در تماس بودم..حول و حوش ساعت 10 بود که ازم خواستن برم بالا..رفتم پشت در اتاق عمل..حالا صدای ضربان قلبمو بیشتر و واضحتر میشنیدم..تالاپ...تولوپ..
پشت در 3-4 تا خانواده دیگه هم بودن ولی من نه کسی و میدیدم ونه صدایی و میشنیدم..فقط خیره به در اتاق عمل بودم..تو 10 دقیقه هزار فکر خوب و بد از ذهنم گذشت تا اینکه در باز شد و صدام کردن..مامان بزرگت زودتر از من دوید و رفت داخل..چند دقیقه بعد با یه نوزاد ناز و کوچولو برگشت..بمن نشونش داد .پیش خودم گفتم خدایا یعنی این بچه منه؟؟؟؟؟؟؟؟
یه چند ثانیه ای از خود بیخود شدم نمیدونم چه حسی بود ولی خیلی شیرین و دوست داشتنی بود
حس خوب پدر شدن


حس پدر شدن 

