محمد صدرامحمد صدرا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 3 روز سن داره

شاهزاده کوچولو

حس پدر شدن

1393/4/8 2:00
نویسنده : مامان انسیه
696 بازدید
اشتراک گذاری

پسرم این متن زیبا رو بابا سعید برات نوشته و منم گذاشتمش تو وبلاگت..بابات بیش از حد دوستت داره عزیزکم..

 

آره پسرگلم ،دقیقا یک سال پیش همین موقع ها بود توی ماه مبارک رمضون ،از یک شب قبل من و مامان و مادر بزرگت رفتیم خرم آباد آخه میخواستیم صبح اول وقت بدون استرس بیمارستان  باشیم..وای چقدر اون شب سخت و سرد  و شیرین گذشت..سخت و سرد بخاطر اینکه فکر فردا و زایمان مامانت واقعا هردوتامونو ترسونده بودو شیرین بخاطر اینکه پیش خودمون فکر میکردیم فردا شب همین موقع به جمع دو نفری خانوادمون یه کوچولوی ناز و خوشگل اضافه شده..اون شب تا صبح تو خیالم قیافه ناز و ملوستو مجسم میکردم و میگفتم راستی این پسر خوشگل من بیشتر شبیه کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟من ،مامانش یا ...

آره عزیز دلم صبح شد و رفتیم به سمت بیمارستان،هرچی ما به بیمارستان نزدیک  میشدیم تو هم بما نزدیکتر  میشدی..رفتیم پذیرش و مامانی و مامان بزرگتو با دعای زیر لب و قطره اشکی راهی کردم..خودمم نشستم رو نیمکت توی  حیاط بیمارستان..چقدر دوست داشتم  میتونستم پیش مامانت باشم و دلداریش بدم چون کاملا استرس و اضطراب و تو چشماش میدیدم..

ساعت 7 بود و هر 1 دقیقه اون یک سال میگذشت..مدام با طبقه بالاو مامان بزرگت  در تماس بودم..حول و حوش ساعت 10 بود که ازم خواستن برم بالا..رفتم پشت در اتاق عمل..حالا صدای ضربان  قلبمو بیشتر و واضحتر میشنیدم..تالاپ...تولوپ..

پشت در 3-4 تا خانواده دیگه هم بودن ولی من نه کسی و میدیدم ونه صدایی و میشنیدم..فقط خیره به در اتاق عمل بودم..تو 10 دقیقه هزار فکر خوب و بد از ذهنم گذشت تا اینکه در باز شد و صدام کردن..مامان بزرگت زودتر از من دوید و رفت داخل..چند دقیقه بعد با یه نوزاد ناز و کوچولو برگشت..بمن نشونش داد .پیش خودم گفتم خدایا یعنی این بچه منه؟؟؟؟؟؟؟؟

یه چند ثانیه ای از خود بیخود شدم نمیدونم چه حسی بود ولی خیلی شیرین و دوست داشتنی بود

حس خوب پدر شدن

 

پسندها (2)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (12)

خاله جوووون
11 تیر 93 14:50
خوش به حال شما عشق خاله، که مامان و بابای به این خوبی داری. ببین بابایی چقدر زیبا حس قشنگشو به تو واست نوشته. خدا شما رو برای مامان و بابا ،و بابا و مامانی رو واسه شما نگهداره. آمین...
مامان انسیه
پاسخ
مرسی خاله مهربونم
لیدا مامان ماهان
12 تیر 93 12:03
عزیزم انشالله 120 سال سلامت باشی کنار مامان و بابا ی خوبت..تولدت مبارک خاله جون...
مامان انسیه
پاسخ
ممنون خاله ی عزیزم
دلسارا
14 تیر 93 2:23
واقعا زیبا و دلنشین بود .
مامان انسیه
پاسخ
ممنونم سارای عزیز
خاله الهه مامان آدریان
14 تیر 93 23:19
خدا پدر مادرت رو برات نگه داره عزیز خاله،قدرشون رو بدون که انقدر دوست دارن
مامان انسیه
پاسخ
خیلی ممنون خاله الهه ی مهربون
حسین پدیده پسر عمه
16 تیر 93 0:43
سلام آجی وااااااااااای خیلی عمو سعید فشار روش بوده همش استرس /یعنی یه پدر واقعا باید انقدر استرس و لحظه های سختی رو پشت سر بذاره که بچشو ببینه واقعا سخته. تازه عمو سعید اینطور بوده خودت چی کشیدی ی ی ی ی ی واقعا سخته به هر حال خسته نباشی صدراااااااجون رو هم بوس کن همش شد واقعا
مامان انسیه
پاسخ
آره حسین جون واااقعععععا اون لحظات استرسش زیاده
خاله بهنوش و مهران
19 تیر 93 15:20
صدرای عزیزم، بابای مهربونت خیلی زیبا توصیف کرده برات احساساتش رو. خدا حفظش کنه برات و تو رو هم به مامان و بابای مهربون و خوش ذوقت ببخشه عزیزم. خوب و خوش و سلامت باشین....آمین
دلسارا
22 تیر 93 0:20
عاشقانه های پدرانه ... خیلی هم زیبا ...
معصوم
22 تیر 93 11:23
اشالله یه روز صدرا بیاد اینجا از احساس پدری خودش بنویسه عزیزم
مامان ارمیتا
25 تیر 93 7:49
سلام گل من،تولدت مبارک ان شالله 120 ساله شی وسایه بابا ومامان همیشه بالای سرت باشه.آینده درخشانی داشته باشی.
سحر
25 تیر 93 9:13
*************************** *******\/***\/****\/********** *******/\***/\****/\********** *******||***||****||********** *******||***||****||********** ***(---------------------------------)***** ***(-----------تولدت مبارک-------)***** ***(---------------------------------)***** ***(---------------------------------)***** ****************************
ملیکا
25 تیر 93 21:47
تولدت مبارک مبارک
معصوم
26 تیر 93 9:23
تولدت مبارک صدرا خوشگله اشالله 120 ساله شی عزیزم
مامان انسیه
پاسخ
ممنون خاله جون..مرسی که به وبلاگ ما سر میزنی