محمد صدرامحمد صدرا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 3 روز سن داره

شاهزاده کوچولو

گریه های مامانی

تازه دو ماهت شده بود که احساس کردم یکم تو ابروت ورم کرده . کم کم بزرگتر  و کبود شد.گفتم شاید با دستت کوبیدی تو صورتت یا موقعی که خواستم آروغتو بگیرم خورده  رو شونم ولی بعد از یکی دو هفته که خوب نشد بردمت دکتر که گفت همانژیومه و ممکنه بزرگترم بشه و تا یکی دو سالگی هم طول میکشه تا جذب بشه .از مطب تا خونه همش گریه کردم . شبم که خواب بودی تا نگاهت میکردم آتیش میگرفتم و تا صبح فقط گریه کردم .آخه حیف از صورت  کوچولوی نازم نیست که بخواد این همانژیومه نامرد روش بشینه؟؟؟؟؟؟؟ خداجونم پسرمو بخودت سپردم امیدوارم که زود زود جذب بشه عزیز دلم . 
17 آذر 1392

4 ماهگی

25 آبان نوبت واکسنت بود .بردمت مرکز بهداشت و مسئولش کلی ترسوندمون و گفت اصلا نه وزن گرفتی و نه دور سرت زیاد شده و حتما ببریمت پیش یه متخصص. من و بابایی خیلی ناراحت شدیم. آخه عزیز دلم تو این دو ماه دیگه شیر مامانی نمیخوردی و با شیر خشکم فقط بازی میکردی . شیر خشکت و عوض کردیم بهتر میخوردی ولی هنوزم خیلی کم بود . بردیمت دکتر اونجا وزنت کرد و گفت خیلی هم خوبی با6400 و دور سر 40/5 و قدت 64 .گفت اگه هنوزم همینجور بودی آخر 5 ماهگی ببریمت که غذا کمکی و شروع کنی
15 آذر 1392

خاطرات بارداری

پسرم زیاد دوست ندارم از دوران بارداریم واست بنویسم چون بیشترش پر از ترس بود و استرس و ناامیدی و با نوشتنش فقط تو پسرک نازمو اذیت میکنم. فقط بدون که روزی که فهمیدم داری میای خیلی خیلی خوشحال شدم و وقتی هم به بابا سعید گفتم از خوشحالی بالا پایین میپرید و بغلمون کرد. تو تمام 9 ماه بابایی خیلی خیلی هوامونو داشت و هرچیزی که هوس میکردیم زودی واسمون میخرید.مثلا یه بار ساعت 12 شب بدجوری دلمون توت فرنگی میخواست و بابا زودی لباس پوشید و رفت واسمون خرید . من که خیلی دوسش دارم و مطمئنم که تو هم عاشقش میشی................9 ماه من باید کاملا استراحت میکردم واسه همین همش خونه بابا جون بودیم. بابا جون و مامان جون هر روز واسه سلامتیت کلی صلوات میفرستادن و قر...
9 آذر 1392

وقتی اومدی

دکترا همش بهم استرس وارد میکردن که ممکنه تو خیلی زود بدنیا بیای و ما از 7 ماهگی اتاقتو چیدیم و منتظرت بودیم ولی خدارو شکر که پسر خیلی خیلی خوبی بودی و همون 9 ماه و سر وقت بدنیا اومدی و من و بابا رو عاشق خودت کردی . وای صدرا ی نازم هیچ وقت اون لحظه ای که از اتاق عمل بیرون اومدم و چهره بابایی و دیدم یادم نمیره....با تمام وجودش داشت میخندید. چشماش یه برق خاصی داشت و من همون لحظه هزاران بار خدا رو شکر کردم که تو رو بما سپرد و من و سعید و لایق مامان و بابا شدن دونست......................................خدایا به اندازه ی بزرگیت شکررررررررر اینم از اتاقت ...
9 آذر 1392

بدون عنوان

محرم امسال قند عسلم تو بغلم بود و من سرشار از عشق به اون.................. روز 7 محرم واست لباس علی اصغر پوشیدم و بردیمت مراسم شیرخوارگان .همش خواب بودی و واسه اینکه جا نبود بشینیم زودی اومدیم خونه.عزیز دلم ایشالا که امام حسین و علی اصغر نگه دارت باشن..........     پسرم تازگیا خیلی بلا شدی و با جیغ زدن همش میخوای حرف خودتو به کرسی بشونی.من و باباییم که پسر ذلیل و مدام تورو میگیریم بغل و تو خونه میچرخونیم و تو عاشق اینی که بغل باشی و با دقت به اطراف نگاه کنی.  موبایل بابا یه آهنگ داره صدای مردابه و نمیدونم چرا تو اینقدر بهش علاقه داری و با شنیدنش آروم میشی. شاید صدای قور قور قورباغه ها تو رو یاد وقتی میندازه که تو شکم...
8 آذر 1392