بدون عنوان
محرم امسال قند عسلم تو بغلم بود و من سرشار از عشق به اون..................
روز 7 محرم واست لباس علی اصغر پوشیدم و بردیمت مراسم شیرخوارگان .همش خواب بودی و واسه اینکه جا نبود بشینیم زودی اومدیم خونه.عزیز دلم ایشالا که امام حسین و علی اصغر نگه دارت باشن..........
پسرم تازگیا خیلی بلا شدی و با جیغ زدن همش میخوای حرف خودتو به کرسی بشونی.من و باباییم که پسر ذلیل و مدام تورو میگیریم بغل و تو خونه میچرخونیم و تو عاشق اینی که بغل باشی و با دقت به اطراف نگاه کنی.
موبایل بابا یه آهنگ داره صدای مردابه و نمیدونم چرا تو اینقدر بهش علاقه داری و با شنیدنش آروم میشی. شاید صدای قور قور قورباغه ها تو رو یاد وقتی میندازه که تو شکم مامانی بودی .........عادت کردی که روی پای من و بابایی بخوابی. اون آهنگ و واست میزاریمو دستات و میگیریم و تکونت میدیم و تو میخوابی
صبح ها با صدای آقان اوقونت از خواب بیدار میشم . قند عسلم عاشق خنده های صبحتم . تا بیدار میشی واسه مامان میخندی و تمام بیخوابی شبانمو از یادم میبری ......همیشه تا 12-1 ظهر میخوابی وقتی هم بیدار میشی بعد از بازی و خنده های قشنگت پوشکتو عوض میکنم وقطره آد بهت میدم و با پوار که تو ازش متنفری مماغتو تمیز میکنم و شیر میخوری و منتظر اومدن بابایی میشیم....
تا بابا از سر کار میاد تو کلی واسش میخندی و نمک میریزی و بابا عاشقانه بغلت میکنه و یواشکی بوست میکنه.آخه پوستت خیلی خیلی به بوسه حساسه و من نمیزارم که ببوستت


بدون عنوان
